تبليغاتX
دنیا هنوز به ساز من و تو می رقصد!؟
ادبی
 

مثل رویای مبهمی شده ام

که به کابوس تخت چسبیدم

مثل برگی همیشه سردرگم

به خیال درخت چسبیدم

 ...

به خیال تو باز می چسبد

دختر روزهای خط خطی ات

می رسد سیب کال لبهایم

شاید از بوسه های لعنتی ات

  

باور دستهای تنهایم

توی دستان بی خیالی تو

طرح پاییز چشمهای من

روی دیوارهای خالی تو

 

باز می پیچم از ترانه  تو را

لای این روزمره گی هایم

روی این واژه های خط خورده

-دفتر مشق بچگی هایم-

 

یاد چشم تو سخت می میرد

توی رویای عاشقانه ی من

باید این بار تب کند در تو

همه ی درد ماهیانه ی من

.

.

.

.

 

مثل رویای مبهمی شده ایم ...

 

 

: * به شکست های وزنی آگاهم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 13:18  توسط سیده زبیده حسینی  | 

 

 

ذوالجناح

می آید و می نویسد : دیگر سواری ندارم

این شیهه های مکرر یعنی قراری ندارم

دیروز بارانی ِ من رگباری از یک عطش بود

امروز لبریز بغضم با گریه کاری ندارم

می تازد اکنون شتابان سمت افق... حرف دارد:

_خورشید خونین من از تو ، هیچ انتظاری ندارم

تنها هراسم همین که: شرمنده ی کودکانم

وقتی ببینند تنهام ، وقتی سواری ندارم...

می گوید و می رود اسب ... حالا زمین می نویسد:

چرخش برای چه اصلا" ؟ وقتی مداری ندارم

**

دیگر برای سرودن واژه برایم نمانده

آری زمانی که حس دنباله داری ندارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 0:46  توسط سیده زبیده حسینی  | 

 

 فنجان و ... دیگر

 

فنجان قهوه ، یک غزل ، سیگار و دیگر -

آن روبه رو یک قاب بر دیوار و دیگر ـ

در آن طرفتر یک زن و یک دار قالی

می گرید او آرام بر آن دار و دیگر ـ

 ـ بر روی قالی طرح یک کودک نشسته

با چشم آبی ، دامن گلدار و دیگر ـ

 ـدر ذهن زن انگار تصویری ست از دور

چون دایره بر صفحه ی پرگار و دیگر ـ

  ـ در پیچ اول : یک چراغ قرمز و گاز

پشت سرش یک سوت ، یک اخطار و دیگر ـ

ـ در پیچ دوم : مرد بود وسرعت و مرگ

آغوش مادر کودکی ، دیوار و دیگر ـ

ـ در پیچ سوم : باز هم تصویر اول

فنجان قهوه ، یک غزل ، سیگار و دیگر ...

۸۰/۵/۳۱

 غزل برگزیده ی همایش ادبی جوان استان مازندران ـ ۱۳۸۰ 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 12:52  توسط سیده زبیده حسینی  | 

 

 

  ویرانی

 

ابلیس چشم تو تب ویرانی من است

تنبور بی صدای غزلخوانی من است

ابلیس گونه آمدی اما پری شدی

گندم گواه بر سر نادانی من است

گندم تمام لحظه ام را خوشه کرد و برد

گندم سرود بی سر و سامانی من است

 

وقتی که با بهانه هام آباد می شوم

ابلیس چشمهای تو ویرانی من است

 

۸۳/۹/۱۰

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 10:55  توسط سیده زبیده حسینی  | 

 

گلايه

 

گلايه از تو ندارم منم كه بد بودم

منم كه وقت عبورت هميشه سد بودم

تو اتفاق قشنگ ترانه بودي و من

شبيه حادثه اي كه نمي رسد بودم

عزيز ! روي نگاهت حساب مي كردم

و در حساب تو اي كاش من عدد بودم

هر آنچه را تو نوشتي قبول دارم من

در آزمون نگاهت هميشه رد بودم

تو گفته بوده اي این را که: « ميل توست برو!»

و من هميشه كسي كه نمي رود بودم

ببخش اينهمه مدت مزاحمت بودم

گلايه از تو ندارم منم كه بد بودم

 

۸۱/۱۱/۱۰

انسان خيالي

 

مي سازد از تو شايد انسان خيالي

مجهول مستي در خيابان خيالي

يك سايه روي نيمكت سيگار بر لب

شايد تو باشي در زمستان خيالي

خانم ! نگاهم كن ! .. تكاني خورد و برگشت

يك چتر يك زن .. زير باران خيالي

 حالا دو تايند آه ! نه ! سيبي نداريم

شرمنده ايم آقاي شيطان خيالي

اين تازه خوان اول مرگ است آقا

شش خواب ديگر مانده تا خوان خيالي

شش خواب شش سيگار يك زن حلقه در مرگ

كابوس مردي در خيابان خيالي

 

۸۲/۸/۲۰ 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 18:31  توسط سیده زبیده حسینی  | 

 

خداي غزل

 

نوشت مصرع اول كه: شعرهايت مرد

و بعد مصرع دوم ببين خدايت مرد

همان خداي غزلها خداي تنهايي

همان هميشه شكسته كه پيش پايت مرد

همان كه اول دفتر نوشت تقديمت:

«تمام حس غزلهاي من برايت» مرد

و بعد تو كه به قول خودت شدي شاعر

 و يك سوال قديمي : چرا ؟ .. چرا يت مرد

***

و بست دفتر شعرش دوباره تنها شد

دوباره آينه خنديد : ادعايت مرد؟

و رفت تا ته جاده و شاعري اينجا

نوشت مصرع آخر كه : ردپايت مرد.

 

نوشته شده در تاريخ 7/12/80

 

غزل من

خواهم تو را ستاره ي شبها بخوانمت

زيباترين بهانه ي دنيا بخوانمت

در قاب خاطرات من تنها تويي تو را

مجنون ترين پرنده ي صحرا بخوانمت

اي آشناي غربتم آيينه دار من

اينجا غريبم و تو را تنها بخوانمت

اينجا كه رنگ زندگي همرنگ مردگي ست

تنديسي از سپيدي فردا بخوانمت

گفتي بخوان براي من شعري عزيز من !

زيباترين غزل تويي آيا بخوانمت ؟

 

۸۱/۶/۸

مرا ببين!

 

وقتي شكستم تكه هايم را نديدي

بغض نفسگير صدايم را نديدي

وقتي شكستم ادعا كردم كه هستم

اما تو حتا ادعايم را نديدي

من با خودم هي فكر مي كردم مي آيي

افسوس دستان دعايم را نديدي

تو با تمام اخمهايت خوب بودي

لبخندهاي بي ريايم را نديدي

 

ديروز را تا ساحل چشمت دويدم

در اشكهايت ردپايم را نديدي؟

رد شد نگاه بي خيالت از كنارم

يعني دو چشم آشنايم را نديدي؟

گفتند شعر من هميشه درد دارد

اما تو درد شعرهايم را نديدي                                

 

۸۱/۶/۲۶ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 18:29  توسط سیده زبیده حسینی  | 

یه چار پاره ی (پاره پاره !!!!!!!!)

اتفاق سپيد من بودي

توي خوابي كه سخت مي مردم

اتفاقي درست شكل من:

بغض تب كرده اي كه ... "مي خوردم"

...

( اتفاقم چه

زود فاجعه شد....)

....

مثل خالي لحظه ام بي تو

سايه اي روبه روي آيينه

مثل ماتيك ، مانده روي لب

عادت مو به موي آيينه



مثل سستي مرگ در خوابم

فتنه ي سيب سرخ در حوا

رفتن ورفتن و... فراموشي

"توي قانون گيج آدمها"


روزهاي نرفته ام شب شد

توي چشمان كرم شب تابي_

قرص هايي كه خواب را خوردند

در لباس حرير بي خوابي

.

.

.

مرد غمگين شعرهاي من !

من فقط گريه را بلد بودم

مثل يك اتفاق خوبي تو!

من ولي اتفاق بد بودم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:18  توسط سیده زبیده حسینی  |